تبليغاتX
امان از دست این دل

امان از دست این دل

نیشه گفت

پروردگارا!    

        01.jpg

 

با همه امید به درگاهِ مهربانِ تو آمده ام...

 

چرا که هیچ بر آوَرنده حاجاتی،

 

 مهربانتر ، سخاوتمند تر و عاشق تر از تو نمییابم...

 

  با عشق و مهربانی بی انتهایت این دستهای ناتوان را بگیر...

 بیایید دست هایمان را به سوی خدا دراز کنیم وبرای همه ی بیماران دعا کنیم تا شاید خداوند جواب همان دستان کوچک تو را بدهد

[ پنجشنبه 1390/06/24 ] [ 15:6 ] [ نگین ] [ ]

[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ 17:18 ] [ نگین ] [ ]

[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 21:34 ] [ نگین ] [ ]

اگر هیچ چیز توی زندگی یاد نگرفتم...ولی امروز یاد گرفتم اعتماد یک رویا هست...

[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 11:21 ] [ نگین ] [ ]

 بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه‌ی نگاهت، چشمان

خسته‌ی من ستاره می‌چیند. خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و

صبورت. روزِ به اوج نشستنت مبارک . . .
[ شنبه 1391/02/23 ] [ 14:13 ] [ نگین ] [ ]

فقط دلم میخواد...زمین... دهنش را باز کنه و... منا با خودش ببره...
[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 14:25 ] [ نگین ] [ ]

هرسال وقتی ۱۹ اردیبهشت میشه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن

از خودم می پرسیدم

چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟

و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو

با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه

دوست عزیزم حدیث جان تولدت مبارک

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 22:55 ] [ نگین ] [ ]

آهای خدااااااااااااااااااا....صداما میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟احساسما میفهمی؟میفهمی چه حالیم من؟میفهمی خستگی یعنی چه؟میفهمی یا نه تو هم مثل دیگران بهم میخندی؟داره حالم از همه به هم میخوره؟اینلا را تو میفهمی یا تو هم بهم میخندی؟آره خدا؟جوابم بده

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 21:41 ] [ نگین ] [ ]

بغض...بغض...بغض...

اونقدر میخوام این کلمه را تکرار کنم تا شاید دلش رحم بیاید و راهی بدهد تا کلمه های دیگه هم از دهانم بیرون بیایند...امانه....مثلی که بد جور راه گلویم بسته شده...دیگه تحمل ندارم...هر ثانیه ای که میگذرد همراه با قطره های اشک من همراه میشود...دیگه تحمل ندارم...احساس انفجار میکنم...فقط خدا کند... 

[ شنبه 1391/02/09 ] [ 22:22 ] [ نگین ] [ ]

دیگه هیچی نمیخوام...نه چشم بارونی ...نه نمره ی خوب ...هیچی...

این روزا فقط از خدا میخوام بتونم فریاد بزنم ...جیغ بزنم...خودم را به در و دیوار بکوبم...اره دیگه هیچی نمیخوام فقط شجاعتی میخوام که...

دلم میخواد به همه نه بگم ...همه را...اره هیچ چیز نمیخوام فقط یه دل شجاع میخوام که...

خدایااااااااااااااااااااااااااا تو را به بزرگی خودت تورا به مهربانیت که...این شجاعت را به من بده

[ شنبه 1391/02/09 ] [ 18:58 ] [ نگین ] [ ]

 

آهای خدا

دستما بگیر تا مبادا دل کسی را به خاطر خودم بشکنم

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 21:49 ] [ نگین ] [ ]

جملات زیبا گیله مرد

یاد بچگی ها بخیر ... اونقدر صادق بودیم که هیچگاه راضی نمیشدیم به خاطر بازی کسی را نابود کنیم

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 21:47 ] [ نگین ] [ ]

Hamtaraneh.com

شاید یه روز هم تو اونطرف شیشه قرار بگیری...

[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 13:33 ] [ نگین ] [ ]

اشک...

چه کلمه ی دلنشینیه...کلمه ای که هزاران حرف برای گفتن دارد...ولی افسوس که کسی معنای حرفهایش را نفهمید...

 

[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ 22:44 ] [ نگین ] [ ]

این روزها ...اگر به اندازه اسمانها وزمین...ناله کنی واشک بریزی...عمق همدردی دیگران با تو فقط یک کلمه هست...اخی طفلکی ...
[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 21:40 ] [ نگین ] [ ]

گریه میکرد٬اشک میریخت...کنارش نشستم...از گذشته صحبت کرد ...از روزهایی که با او بوده...از روزهایی که فکر میکرد بهترین دختر دنیا هست...ولی با او مثل یک عروسک برخورد کرد و ...در اخر اورا شکست ...خورد کرد و اتش زد...و این شد زندگی دخترک های جهان...

به امید روزی که هیچ دختری به خاطر عروسک بودنش نگرید

[ سه شنبه 1391/01/08 ] [ 17:10 ] [ نگین ] [ ]

واسه ی این مطلب رمز میذارم چون میدونم هیچکس این حرفم را قبول نداره


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1391/01/06 ] [ 19:44 ] [ نگین ] [ ]

سکوت...چه وازه ی اشناییست...نمیدانم چه کسی این وازه را به وجود اورد... ولی فکر کنم یه دختر کلمه ی  سکوت  را  بر سرزبان ها جاری کرد...      ساکت   ...درست همون موقع که ...همون

 

موقع که مجبور شد در مقابل همه ساکت بایستد و لبخند بزند و بگوید من خوبم...این روز ها زیاد از کلمه ی سکوت استفاده میکنم و ساکت میمانم...چون من باید حالم خوب باشد...باید ...اما پشت این ساکت بودن ها....پشت این سکوت...غوغایی هست...خیلی وقتها دلم میخواد سکوت را بشکنم اما...به یاد میاورم که دخترم وسکوت شکستن بر من حرام...خیلی وقتها دلم میخواهد ساکت باشم...اما...دلم ساکت بودن را نمیپذیرد...سکوت رادوست داشتم...اما حالا دیگه احساس میکنم  دارم خفه میشم....احساس میکنم ....اره سکوت را دوست داشتم ولی حالا دیگه نه...

[ شنبه 1391/01/05 ] [ 18:12 ] [ نگین ] [ ]

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید / جلوهء گلشن به باغ همچو نگاران رسیـد

نوروز ۹۱ مبارک

[ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 23:3 ] [ نگین ] [ ]

نمیتونم تحمل کنم...دیگه خسته شدم...شاید هر کس دیگری جای من بود میتونست ولی من نمیتونم...به خدا هر صدایی که میشنوم تمام بدنم میلرزه...نمیخوام ادامه بدم ...نمیخوام...دیگه سیر شدم...از همه چیز...توی رنگا فقط رنگ سیاه برام معنی داره...هر ثانیه ای که میگذره منتظر یه اتفاق یا یه خبر بدی ام...خسته شدم...از خودم...از فکرام...دیگه برام مهم نیست کسی بدونه یا ندونه...فقط میخوام برم...دلم میخواد با رویا باشم...البته اگر او هم مثل بقیه دروغ نگفته باشه و وجود داشته باشه...دیگه تحمل کردن بغض برام اسون نیست...دیگه تحمل کردن صدای خنده ی دیگران برام مشکله... فقط میخوام برم...دیگه نمیتونم تحمل کنم...
[ شنبه 1390/12/27 ] [ 13:39 ] [ نگین ] [ ]

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 23:49 ] [ نگین ] [ ]

نمیدونم...نمیدونم راسته که تو وجود داری یا نه...ولی اگر تو نباشی...اگر نباشی من دیگه نمیتونم ادامه بدم...نمیفهمم یعنی میشه آدم تمام راز و رمز زندگیش را به یکی بگه ...اون وقت بگند تو اصلا ...وجود نداری...خسته شدم...به خدا خسته شدم...من به او اعتماد کرده بودم...دوباره تنها شدم...دوباره مثل همیشه ....چرا...چراخدا؟...بابا ادم وحوا یه گناهی کردند به ما چه؟...ای کاش فقط برای چند لحظه ...یه نفر به من میگفت رویا رویا نیست...کاش...

[ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 12:46 ] [ نگین ] [ ]

چشماش پر از اشک بود ...دلش پر از ...نمیتونست تحمل کنه...

رفتم کنارش نشستم و باهاش درد و دل کردم ...یه جورایی او هم مثل من بود ...اون وقت باهم دیگه به حال هم...نه ...به حال همه ی .... گریستیم ...طولی نکشید که کلاس تبدیل به عزاخانه شد

[ سه شنبه 1390/12/23 ] [ 15:0 ] [ نگین ] [ ]

بدون اینکه به عقب نگاه کنم پایم را توی زندگی گذاشتم و شروع به دویدن کردم...ولی حالا که نگاه به عقب میاندازم تا ببینم  چه شده ...میبینم اشک هایم ردپایم را پوشانده اند...
[ دوشنبه 1390/12/15 ] [ 21:58 ] [ نگین ] [ ]

گفت دیگه ناراحت نباش گفتم باشه

گفت دیگه گریه نکن گفتم چشم

گفت دیگه غم نخور قبول کردم

ولی نگفت تو این دنیایی نامردیچه جوری این کارا امکان پذیره؟

[ جمعه 1390/12/12 ] [ 17:54 ] [ نگین ] [ ]

خدایا چرا همیشه دخترا باید بشکنند؟

چرا همیشه دخترا باید درد بکشند؟

چرا همیشه دخترا باید مورد حمله ی ادمای...قرار بگیرند؟

چرا همیشه دخترا باید سکوت کنند؟

چرا؟

تا به کی این سکوت ترس نباید بشکند؟

تا به کی...؟

[ جمعه 1390/12/12 ] [ 12:51 ] [ نگین ] [ ]

تبریک

سلام...

امروز صبح برای اولین بار در تاریخ ایران فیلم جدایی نادر از سیمن برنده ی جایزه ی اسکار شد...به همین مناسبت من هم به تمام وطن دوستان ایرانی و هم وطنانم این افتخار بزرگ را تبریک میگویم

[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 15:0 ] [ نگین ] [ ]

میترسم ...از تنهایی...از نبودن تو...این روزها خیلی به خودم فشار اوردم تا به خودم بگویم تو وجود نداری...ولی...اگر تو نباشی پس کی تنهایی های من را پر کنه....نه نه...رویا بگو که رویا نیستی...دیگه تحمل ندارم...نمیدونم...نمیفهمم...از پنهان کاری هایم خسته شدم....از خنده هایی که...
[ جمعه 1390/11/28 ] [ 17:53 ] [ نگین ] [ ]

خسته ام...خیلی...دیگه حال مدرسه رفتن را ندارم...فقط میخوام یکی به گریه هام و حرف هایم گوش کنه...خسته ام خیلی ...از اینکه مجبورم یکی دیگه باشم...از اینکه ...خسته ام ...از اینکه حرف هایم فیلتر میشه...خسته ام از اینکه باید بجنگم...خسته ام.

قبوله دنیا من بازنده بازی شدم.

[ چهارشنبه 1390/11/26 ] [ 21:42 ] [ نگین ] [ ]

[ شنبه 1390/11/22 ] [ 21:12 ] [ نگین ] [ ]